۲ شهریور, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, دوستانه, من می پرسم, نینی گلابی
مامانم بهم میگه خدا نوره! میگه خدا مثل خورشید میمونه یه دونه هست ولی واسه همه هست همه ی همه؛ همه آدما، همه درختا، همه حیوونا
مامانم میگه خدا همه اینا رو دوست داره و اینا درست کرده که ما خوشحال باشیم مثلا درختا رو درست کرده اونوقت ما میتونیم تو سایه لاونا راه بریم تا گرمامون نشه حتی خورشید رو هم اون درست کرده تا همه جا رو روشن کنه و ما بتونیم خوب ببینیم.
مامانم منو میبره تو سایه و میپرسه خورشید کو؟ میگم پشت دیواره و در جواب “نه” من وقتی میپرسه میبینیش میگه: خدا مثل نور خورشید میمونه همه جا هست حتی وقتی که ما تو سایه هستیم ما خورشید رو نمیتونیم ببینیم ولی چون نورش همه جا رو روشن کرده میدونیم که خورشید تو آسمونه و میگه خداهم همینجوره خدا همه جا هست مثل نور خورشید که الان همه جا هست حتی اگه نتونیم ببینیمش مثل خود خورشید که پشت دیواره، میگه خداهمه رو دوست داره مثل خورشید که نورشو به همه میده تا استفاده کنند و خیلی هم مهربونه چون همه این چیزای خوب حتی خورشید رو اون واسه مون درست کرده بعد هم میگه که خیلی دوستم داره منم میگم دوستش دارم؛ میگه پس فکر کنم همونجور که خدا ما رو دوست داره ما هم اونو دوست داریم! نه؟ میگم آره. میگه پس میخوای ازش تشکر کنیم؟
- آره …..
پس باهم میدوییم زیر سایه درختا و میریم برای نماز خاله سلاله به مامانم گفته “هروقت دلت خواست خدا باهات حرف بزنه قرآن بخون و اگه دلت خواست تو با خدا حرف بزنی نماز بخون” چه حرف قشنگی! ممنون.
۲۷ مرداد, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, دوستانه, نینی گلابی
من میپرسم خدا کو؟ خدا کجاست؟
….
و منتظر جوابی هستم که کودکیم را از حس بودنش سرشار کند …
۱۳ تیر, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, نینی گلابی
مامان این مورچه هه موخواد گازم بیگیره.
نه مامان جان برو اونورتر مورچه کارت نداره
واییییی مامان دره با چشماش دنبالم مکنه موخواد بیبینتم.
—————————————–
آخخخخ مامان زورم رسید به قلبم
۱۹ خرداد, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, مامان نوشت, نینی گلابی
پریروز وقتی بابات داشت میرفت سر کار طبق روال همیشه (نمیگم طبق معمول چون نمیخوام معمول باشه نمیخوام عادت باشه میخوام همیشه یادم باشه که این کارو بکنم نه اینکه عادت کنم بهش) پشت سرش رفتم تو حیاط تا ازش خداحافظی کنم و البته تو هم مثل همیشه دنبالمون اومدی. بعد از رفتن بابا من و تو توی حیاط موندیم و مشغول شدیم به علفکنی
و از اونجایی که روز قبلش دوچرخهت رو آورده بودی خونه دلت خواست دوچرخه سواری کنی تو کوچه و خب منم اجازه دادم که بری البته بعد از اینکه نصحتهای مادرانهام رو بهت کردم چند دقیقه بعد برگشتی و گفتی که میخوای بری ساندیس بخری و البته متذکر شدی که با پول خودت میخوای این کارو بکنی و اینکه میخوای با دوچرخه بری خواستم باهات بیام گفتی میخوای تنها بری باز متذکر شدی با دوچرخه و گفتی که فراموش نکردی نصیحتهای مادرانهام رو و من قبول کردم. ایستادم همونجا و فقط نگاهت کردم بزرگ شدنت رو و رفتن و دورشدن رو و البته مالامال از سرخوشی و شعف شدم از برگشتنت با دست پر و لبخند رضایتی که تمام وجودت رو در خودش غرق کرده بود.
آره! دخترم داری بزرگ میشی جان مادر.
۱۳ خرداد, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, نینی گلابی
بذارید ببینم آره درسته روز سه شنبه خانم نصیری از من و مامانم و دوستام و ماماناشون دعوت کرده بودن که بریم واسه آزمون خلاقیت یعنی گفته بودن بریم اونجا آقاهه که بعدا فهمیدم اسمشون آقای زارعه استعداد و خلاقیتمون رو کشف کنن؛ برای همین من و مامانم منتظریم/ بیا که باهم بپریم. شادی کنون …
ببخشید قاطی شد واسه همین من و مامانم عجلکی رفتیم که ساعت ۶ اونجا باشیم کمکم دوستام میومدن با مامانا یا یهکسیشون یکیم با باباش اومد (آقای زارع دلش خش شد) اونوقت آقای زارع اومدن البته با تاخیر یخورده صحبت کردن و بعد همه رفتیم تو کلاس خاله منصوره آخه اون بزرگترین کلاسه و فکر کردن که همه جا بشن و البته منم با صدرا(۱) رفتم جا گرفتم بعد مامان من و صدرا اومدن کنارمون نشستن بعد آقای زارع صحبت کرد و یخورده هم بزرگترا رو نصیحت کرد که من خیلی نفهمیدم چیچی گفت امیدوارم مامانم فهمیده باشه.
بعد به هر بچه و مامانش (شایدم باباش یا خواهرش یا خالهش یا …) یه برگه داد که بالاش یخورده خطخطی بود مامانم مگه اونجا چیز میز نوشته بودن من که سر در نیاوردم پایینشم یه شکل شبیه اممممممم … بود آقای زارع که هی وسط حرفاش دست مزد ولی مامانم گفت که میگه این یه تیکه از یه نقاشی بوده که بقیهش پاک شده حالا من باسی چند تا کار روش انجام مدادم یکی که نقاشیه رو دوباره درستش مکردم و یه اسم جالب براش انتحاب مکردم و بعد هم یه قصه براش میساختم. خب به نظر من هر لحظه اون یه چیزی بود! یعنی هر چیزی که بهش اضافه میکردم شبیه یه چیزی میشد. باحالش یه استخر بزرگ بود و خوشمزهش یه دونه گیلاس یا شکلات. تازه اون دور دورا هم یه خونه خوشگل کشیدم که یه کمد کوچولو هم داشت تازه آقاههیی که تو اون خونه بود رفته بود مشهد یه تلوزیون کنترلدار گرفته بود و گذاشته بود رو کمد کنترلاش هم گذاشته بود رو کمد. اول تا آخر ۱۰ دقیق برای همه این کارا وقت داشتم آخه یکی بگه چجوری میشه تو ۱۰ دقیقه رفت مشهد خرید و برگشت؟ تازه تو این هیر و ویری صدرا هم هی مرفت رو اعصاب مامان من نه خودش مکشید نه مذاشت من بکشم برا همین من و مامانم رفتیم تو اتاق بغلی.
برگه دومی توش پر از شکلهای تکه و پاره بود … شکل که نه خط و خوط بود بازم آقای زارع گفت اینا تکههای نقاشی هستن که بقهش پاک یا گم شده و باید خودم میفهمیدم چیچیه و بقیهشو با مامانم میکشیدم آخه یکی به این آقاهه بگه چرا مواظب نقاشیات نیستی! این یکی رو هی من ایده میدادم و مامانم خط خطیا رو کامل میکرد. امان از دست این مامان حالا بعدش میفهمید چرا!
برگه آخری که دوتا بود پر بود از دایره. شاید ۵۰ تا دایره کنار هم کشیدن. (هه! مامانمو یاد بازی قورباغهای انداخت) بازم اینا دایرههای جامونده از شکلای جور و واجور بودند و من باید میفهمیدم که هرکدومش از چه شکلی جا موندن تا مامان جون اونو برام بکشه. مثلا دو تاشو گفتم با گردن بهم وصل کنه و دستو پا بذاره بشه آدم یا خونه، تلفن، درخت، لباس، فنجون، جوجه، خروس و … خلاصه همهشو که نه ولی بیشتریش رو فهمیدم که چی بوده
ولی امان از دست این مامان! چرا؟ خب برا اینکه بعضی چیزا رو که من میگفتم بلد نبود درست کنه و من خودم باید بهش یاد میدادم. مثلا من گفتم خونه، یه ساعت کارش بود تا یه خونه قارچی از توش در بیاره یا مثلا گفتم فنجون بلد نبود باهاش فنجون درست کنه! باورتون میشه؟ :O تازه خانم نصیری هم کلی از دست من خندیدن!
بعدش ما گلها رفتیم تو کلاس خاله منصوره، مامانا (و باباهه و همراها) رفتن تو اتاق تلوزیون دوباره آقای زارع براشون صحبت کرد یه چیزایی تو مایه این که مدرسههای ما بلد نیستن خلاقیت یاد بدن و اینا و مهمتر اینکه چقه خاک بازی خوبه؛ ما گلها هم کلی خوشخوشانمون شد.
چون ما عجله داشتم نشد برم دوربین را برداریم ولی خاله ملیحه دوربین داشتن و عکس و فیلم ازمون گرفتن حالا قرار شده عکسای منو برا مامانم بفرستن هروقت رسید به ایمیلش میگم بیاد بذاره اینجا همه ببینید چقد من خلاقیت شدم.
بابا خلاق، بابا شکوفا، بابا استعداد … و باباهای دیگه
(۱): کلا دوتا صدرا وجود داره که هر دوتاشون محمدصدرا هستن اول محمدصدرای خاله فرشته و بعد محمدصدرای مهد کودک اونی که منو همراهی کرد اونجا محمدصدرای مهد کودک بود.
۲۳ اردیبهشت, ۱۳۸۹
· تحت دسته نینی گلابی
عرض کنم دوشنبه و سه شنبه مامان جون منو بردن پارک دوشنبه پارک غدیر و سه شنبه بوستان شهدای کوچه بیوک عظیمه خانم که دوست مامانه هم اومده بود و نگارم رو آورده بود . خیلی خوش گذشت. تو پارک غدیر تاب و سرسره والاکلنگ بازی کردیم تازهشم یتا پسر بیادب بجای اینکه از پله بیاد بالا و از سرسره بره پایین موخواست از سرسره بیاد بالا، دوید وسط راه من که داشتم میومدم پایین و آخخخخخخ! تصادف کردم خیلی دردم گرفت عوض مامانم دعواش کرد بعدش مامان پسره اومد با مامانم دعوا کنه که مامانم حقشا گذاشت کف دستش! امده به مامانم مگه تقصیر بچه خودتونه :O بچهتون که داشته از سرسره میومده پایین پاهاش باز بوده یادش بدد وقتی میاد پایین پاهاش رو ببنده
) مامانم هم بهش گفت خودت به بچهت یاد بده طرز آدم سرسره بازی کنه. خلاصه که خدا بهش رحم کرد که از دست مامانم کتک نخورد.

من دارم با سرسره کوچولو بازی میکنم

دارم میرم بالای سرسره

اینم سرسره پیچپیچی

اینم دوستم نگاره

وای مامان نگار چی شد؟

من و نگار و فیل سواری
سه شنبه هم به پیشنهاد من رفتیم پارک بادی (همون بوستان شهدای کوچه بیوک) و اونجا کلی بازی کردیم البته نگارم اومده بود اونجا با مامان و عمه و دختر عمهش که اسمش مهیا بود. تازه اونجا من پارک بادیش نرفتم ولی قایق سواری کردم حسابی، جاتون خالی ۲۰ دقیقه ۵۰۰ تومن.

این منم که با قدرت تمام دارم پارو میزنم

مامان نگار ولش کرده وسط آب!

اینم دوست جدیدم مهیا

این توپ سبزم مامانم واسم خرید

اینجام هنوز دوستام نیومدن مامان داره دنبالم میدوه منو بگیره اما نمیتونه