بازی
عرض کنم دوشنبه و سه شنبه مامان جون منو بردن پارک دوشنبه پارک غدیر و سه شنبه بوستان شهدای کوچه بیوک عظیمه خانم که دوست مامانه هم اومده بود و نگارم رو آورده بود . خیلی خوش گذشت. تو پارک غدیر تاب و سرسره والاکلنگ بازی کردیم تازهشم یتا پسر بیادب بجای اینکه از پله بیاد بالا و از سرسره بره پایین موخواست از سرسره بیاد بالا، دوید وسط راه من که داشتم میومدم پایین و آخخخخخخ! تصادف کردم خیلی دردم گرفت عوض مامانم دعواش کرد بعدش مامان پسره اومد با مامانم دعوا کنه که مامانم حقشا گذاشت کف دستش! امده به مامانم مگه تقصیر بچه خودتونه :O بچهتون که داشته از سرسره میومده پایین پاهاش باز بوده یادش بدد وقتی میاد پایین پاهاش رو ببنده
) مامانم هم بهش گفت خودت به بچهت یاد بده طرز آدم سرسره بازی کنه. خلاصه که خدا بهش رحم کرد که از دست مامانم کتک نخورد.
سه شنبه هم به پیشنهاد من رفتیم پارک بادی (همون بوستان شهدای کوچه بیوک) و اونجا کلی بازی کردیم البته نگارم اومده بود اونجا با مامان و عمه و دختر عمهش که اسمش مهیا بود. تازه اونجا من پارک بادیش نرفتم ولی قایق سواری کردم حسابی، جاتون خالی ۲۰ دقیقه ۵۰۰ تومن.













منیره گفت,
اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۹ @ ۳:۰۰ بعد از ظهر
هادر خودت باش دختر
راستی عکسات هم درست شد
دست دایی صادقت درد نکنه
زلفا گفت,
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
سلام. خونه نو مبارک. ملیگا میگم هر وقت خواستی بری پارک یه زحمتی بکش بیا دنبال ایلیا. فکر نکنی تنبلیم هست ها. به خودت بیشتر خوش میگذره!!!