تست خلاقیت

بذارید ببینم آره درسته روز سه شنبه خانم نصیری از من و مامانم و دوستام و ماماناشون دعوت کرده بودن که بریم واسه آزمون خلاقیت یعنی گفته بودن بریم اونجا آقاهه که بعدا فهمیدم اسمشون آقای زارعه استعداد و خلاقیتمون رو کشف کنن؛ برای همین من و مامانم منتظریم/ بیا که باهم بپریم. شادی کنون …

ببخشید قاطی شد واسه همین من و مامانم عجلکی رفتیم که ساعت ۶ اونجا باشیم کم‌کم دوستام میومدن با مامانا یا یه‌کسی‌شون یکیم با باباش اومد (آقای زارع دلش خش شد) اونوقت آقای زارع اومدن البته با تاخیر یخورده صحبت کردن و بعد همه رفتیم تو کلاس خاله منصوره آخه اون بزرگترین کلاسه و فکر کردن که همه جا بشن و البته منم با صدرا(۱) رفتم جا گرفتم بعد مامان من و صدرا اومدن کنارمون نشستن بعد آقای زارع صحبت کرد و یخورده هم بزرگترا رو نصیحت کرد که من خیلی نفهمیدم چی‌چی گفت امیدوارم مامانم فهمیده باشه.

بعد به هر بچه و مامانش (شایدم باباش یا خواهرش یا خاله‌ش یا …) یه برگه داد که بالاش یخورده خط‌خطی بود مامانم مگه اونجا چیز میز نوشته بودن من که سر در نیاوردم پایینشم یه شکل شبیه اممممممم … بود آقای زارع که هی وسط حرفاش دست مزد ولی مامانم گفت که میگه این یه تیکه از یه نقاشی بوده که بقیه‌ش پاک شده حالا من باسی چند تا کار روش انجام مدادم یکی که نقاشیه رو دوباره درستش مکردم و یه اسم جالب براش انتحاب مکردم و بعد هم یه قصه براش می‌ساختم. خب به نظر من هر لحظه اون یه چیزی بود! یعنی هر چیزی که بهش اضافه می‌کردم شبیه یه چیزی میشد. باحالش یه استخر بزرگ بود و خوشمزه‌ش یه دونه گیلاس یا شکلات. تازه اون دور دورا هم یه خونه خوشگل کشیدم که یه کمد کوچولو هم داشت تازه آقاهه‌یی که تو اون خونه بود رفته بود مشهد یه تلوزیون کنترل‌دار گرفته بود و گذاشته بود رو کمد کنترلاش هم گذاشته بود رو کمد. اول تا آخر ۱۰ دقیق برای همه این کارا وقت داشتم آخه یکی بگه چجوری میشه تو ۱۰ دقیقه رفت مشهد خرید و برگشت؟ تازه تو این هیر و ویری صدرا هم هی مرفت رو اعصاب مامان من نه خودش مکشید نه مذاشت من بکشم برا همین من و مامانم رفتیم تو اتاق بغلی.

برگه دومی توش پر از شکلهای تکه و پاره بود …  شکل که نه خط و خوط بود بازم آقای زارع گفت اینا تکه‌های نقاشی هستن که بقه‌ش پاک یا گم شده و باید خودم میفهمیدم چی‌چیه و بقیه‌شو با مامانم میکشیدم آخه یکی به این آقاهه بگه چرا مواظب نقاشیات نیستی! این یکی رو هی من ایده میدادم و مامانم خط خطیا رو کامل میکرد. امان از دست این مامان حالا بعدش میفهمید چرا!

برگه آخری که دوتا بود پر بود از دایره. شاید ۵۰ تا دایره کنار هم کشیدن. (هه! مامانمو یاد بازی قورباغه‌ای انداخت) بازم اینا دایره‌های جامونده از شکلای جور و واجور بودند و من باید میفهمیدم که هرکدومش از چه شکلی جا موندن تا مامان جون اونو برام بکشه. مثلا دو تاشو گفتم با گردن بهم وصل کنه و دستو پا بذاره بشه آدم یا خونه، تلفن، درخت، لباس، فنجون، جوجه، خروس و … خلاصه همه‌شو که نه ولی بیشتریش رو فهمیدم که چی بوده :D

ولی امان از دست این مامان! چرا؟ خب برا اینکه بعضی چیزا رو که من میگفتم بلد نبود درست کنه و من خودم باید بهش یاد میدادم.  مثلا من گفتم خونه، یه ساعت کارش بود تا یه خونه قارچی از توش در بیاره یا مثلا گفتم فنجون بلد نبود باهاش فنجون درست کنه! باورتون میشه؟ :O تازه خانم نصیری هم کلی از دست من خندیدن!

بعدش ما گلها رفتیم تو کلاس خاله منصوره، مامانا (و باباهه و همراها) رفتن تو اتاق تلوزیون دوباره آقای زارع براشون صحبت کرد یه چیزایی تو مایه این که مدرسه‌های ما بلد نیستن خلاقیت یاد بدن و اینا و مهمتر اینکه چقه خاک بازی خوبه؛ ما گلها هم کلی خوش‌خوشانمون شد.

چون ما عجله داشتم نشد برم دوربین را برداریم ولی خاله ملیحه دوربین داشتن و عکس و فیلم ازمون گرفتن حالا قرار شده عکسای منو برا مامانم بفرستن هروقت رسید به ایمیلش میگم بیاد بذاره اینجا همه ببینید چقد من خلاقیت شدم.

بابا خلاق، بابا شکوفا، بابا استعداد … و باباهای دیگه

(۱): کلا دوتا صدرا وجود داره که هر دوتاشون محمدصدرا هستن اول محمدصدرای خاله فرشته و بعد محمدصدرای مهد کودک اونی که منو همراهی کرد اونجا محمدصدرای مهد کودک بود.

  del.icio.us this!

۴ نظر تاکنون »

  1. 1

    little-sister گفت,

    خرداد ۱۴, ۱۳۸۹ @ ۱۲:۵۰ بعد از ظهر

    حالا کشف شدی آخرش خاله؟؟؟

  2. 2

    نازی گفت,

    خرداد ۱۶, ۱۳۸۹ @ ۹:۳۹ قبل از ظهر

    سلام ملیکا خانوم حق داری خوب این مامان ها هیچی بلد نیستن
    می گفتی من بیام اونقدر بلد بودم که نگوووووووووووووووووووووو
    حالا نمرت چند شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
    راستی روسریت دست منه به مامانت بگو این هفته اومد گرفت که هیچی وگرنه برمدارم برا نازنین فاطمه
    می دونی چیز سید خشه
    مخوصا اگر زورکی باشه ههههههههههههههه

  3. 3

    تازه وارد گفت,

    خرداد ۱۷, ۱۳۸۹ @ ۸:۱۹ قبل از ظهر

    جالا هنوز کجاشو دیدی مادر…
    اما دست مامانتو ول نکن که بر سر دست او تا اون بالابالاها مبری و به آرزوهات سرک میکشی.

  4. 4

    فاطمه گفت,

    خرداد ۱۷, ۱۳۸۹ @ ۸:۳۹ قبل از ظهر

    ممنون مامان

Comment RSS · TrackBack URI

نظرات شما