دخترم داری بزرگ میشی

پریروز وقتی بابات داشت میرفت سر کار طبق روال همیشه (نمیگم طبق معمول چون نمی‌خوام معمول باشه نمیخوام عادت باشه میخوام همیشه یادم باشه که این کارو بکنم نه اینکه عادت کنم بهش) پشت سرش رفتم تو حیاط تا ازش خداحافظی کنم و البته تو هم مثل همیشه دنبالمون اومدی. بعد از رفتن بابا من و تو توی حیاط موندیم و مشغول شدیم به علف‌کنی :) و از اونجایی که روز قبلش دوچرخه‌ت رو آورده بودی خونه دلت خواست دوچرخه سواری کنی تو کوچه و خب منم اجازه دادم که بری البته بعد از اینکه نصحتهای مادرانه‌ام رو بهت کردم چند دقیقه بعد برگشتی و گفتی که میخوای بری ساندیس بخری و البته متذکر شدی که با پول خودت میخوای این کارو بکنی و اینکه میخوای با دوچرخه بری خواستم باهات بیام گفتی میخوای تنها بری باز متذکر شدی با دوچرخه و گفتی که فراموش نکردی نصیحتهای مادرانه‌ام رو و من قبول کردم. ایستادم همونجا و فقط نگاهت کردم بزرگ شدنت رو و رفتن و دورشدن رو و البته مالامال از سرخوشی و شعف شدم از برگشتنت با دست پر و لبخند رضایتی که تمام وجودت رو در خودش غرق کرده بود.

آره! دخترم داری بزرگ میشی جان مادر.

  del.icio.us this!

۶ نظر تاکنون »

  1. 1

    صادق گفت,

    خرداد ۱۹, ۱۳۸۹ @ ۵:۰۵ بعد از ظهر

    به‌به! یاد گرفته پول پس بگیره؟

  2. 2

    فرشته گفت,

    خرداد ۱۹, ۱۳۸۹ @ ۵:۱۲ بعد از ظهر

    عالی… یادم اون روزایی افتادم که خودمون می‌رفتیم دم مغازه آممدعلی و چیز می‌خریدیم… و بعدترها سر کوچه…..بخیر….

  3. 3

    فاطمه گفت,

    خرداد ۲۰, ۱۳۸۹ @ ۷:۴۴ قبل از ظهر

    روزی ۱۰۰ تومن داره یعنی روزی یه دونه پول بهش میدم اگه چیزای گرونتر بخواد مثلا بستنی یا شیر یا پفک یا هر چیز دیگه باید چند روز پولشوجمع کنه :) خب نمیدونم دارم درست عمل میکنم یا نه ولی
    —————————————————–
    دادشی:
    اِی همچین گاهی بهش میگم این پولت بزرگه، بقه پولت رو بگیر ولی فعلاً واحد پول اون صد تومنیه یعنی مثلا ساندیس کوچیک یه دونه پول باید بده و ساندیس بزرگ یا بستنی دو تا پول باید بده
    —————————————————–
    آجی:
    آره یادته؟ آممد علی، گلتاج که بعدها شد هدی و کتابفروشی هم

  4. 4

    شاعرانه ها گفت,

    خرداد ۲۰, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۳ قبل از ظهر

    دختری حدود ۲۲ ساله بود، باریک و کشیده، دستش را انداخته بود زیر دست مرد و شانه اش را کمی متمایل به او نگه داشته بود جوری که با حرکتشان بلندی شانه هایشان به هم سائیده می شد.

    مرد حدود ۵۳ سال داشت، متوسط ومعمولی، موهاش جوگندمی شده بود با آرامشی خسته کننده توی نگاهش، با سری بالا و زاویه ای اندک به سمت دختر، جلو را نگاه می کرد و انگار که خوب گوش می داد سرش را به نرمی گه گاه به علامت “خب” تکان میداد و دختر با لطافت و طنازی در حالی که هیجان ملایمی زیر پوسته ی صداش بود داشت اتفاقات محل کارش را تعریف می کرد.

    پدر و دختر بودند، این صحنه برایم آنقدر جالب بود که دلم نمی خواست زود تمام شود. حس صادقانه و صمیمانه ی مردمانی که به شدت همدیگر را دوست دارند برایم جذاب است.

  5. 5

    شاعرانه ها گفت,

    خرداد ۲۰, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۳۷ قبل از ظهر

    خوشبحال بچه ها که با روزی ۱۰۰ تومن گرفتن هم بال در می یارن فاطمه جون…..اینا همه زیر مجموعه های تربیت برای مستقل بار اوردن بچه هاست…
    این قسمت رو هم خوب طی کردی…
    کیک رنگین کمونی می خواااااااااااام!

  6. 6

    صادق گفت,

    خرداد ۲۰, ۱۳۸۹ @ ۱:۴۷ بعد از ظهر

    آجی جان، خیلی خیلی کار خوبی می‌کنی. من اون زمون‌ها این روش را به مامان بابا پیشنهاد کرده بودم اما خوب اونا روششون متفاوت بود. این روش خوبیش اینه که بچه‌ها استفاده درست از پول را یاد می‌گیرند و حساب کتاب مالی پیدا می‌کنند. باید حواسمون باشه که افراط و تفریط فقط نکنیم.

Comment RSS · TrackBack URI

نظرات شما