آرشیو سال ۱۳۸۹

تولدم مبارک

فقط ببینید و حالشو ببرید مختصر و مفید:

نظر (۴) »

بدون شرح

1389/07/09

نظر (۶) »

دندان

..

.

..

.

وقتی علی دهنش را باز مکنه، دندوناش پیدا مشه،  زشت مشه مامان …!

نظر (۳) »

من میپرسم … ۵

وقتی این سئوالو از مامانم کردم مامانم با تعجب گفت چی؟ سئوالمو دوباره پرسیدم: “مامان! خدا چطوری نینی میذاره تو در مامانا؟”

بعد مامانم بهم گفت که واسه اینکه نینی باشه حتما لازمه که یه مامان باشه و یه بابا و اگه یکی از این دوتا نباشن نینی هم نیست مامانم میگه یه دونه های خیلی کوچولوی کوچولو تو دل مامانا هست که وقتی هم یه مامان باشه و هم یه بابا (و بازم تأکید میکنه که باید حتماً هر دوتا شون باشن) که همدیگه رو دوست داشته باشن اونوقت بخاطر اینکه اونا همدیگه رو دوست دارن خدای مهربون کمی از نور خودشو میده به اون دونه کوچولو واسه همینه که اون دونه کوچولو کم کم بزرگ میشه و نینی میشه.

آره یادمه مثل همون دونه لوبیاهایی که با مامانم گذاشتیم تو آب اون روز مامان بهم گفت اون دونه های لوبیا واسه اینکه بزرگ بشن هم آب میخوان هم نور خورشید هردوتاشو باهم حتماً مثل همونه!

مامانم میگه اگه یکیشون نباشه مثلا اگه مامان نباشه که بابا رو دوست داشته باشه و بابا هم اونو دوست داشته باشه یا بابا نباشه که مامان رو دوست داشته باشه و مامانم اونو دوست داشته باشه اونوقت هیچ نینیی در کار نیست. مامانم میگه اینقدر خدا مهربونه که دوست نداره آدما تنها باشن دوست داره باهم باشن دوست داره باهم مهربون باشن و دوست داره که اونا هم باهم دوست باشن واسه همینه که اگه یه دختر یا یه پسر تنها باشه هیچوقت نینی نداره.

نظر (۱) »

چهارمین تولد عید فطر

[شب عید فطر رفتیم بیرون واسه افطار هم اینکه چند روز بود قرار بود بریم بیرون و هم اینکه یه مناسب خاص وجود داشت یه مناسبت ویژه «تولد سیده ملیکا» ادامه مطلب »

نظر (۵) »

من میپرسم … ۴

هرشب و هرشب وقتی میخوام بخوابم، وقتی مامانم میاد کنارم تا با خیال راحت خوابم ببره و وقتی تو تختم باهم دراز کشیدیم و صحبتهامون بعد از نیم ساعت، دیگه تموم میشه وقت قصه گفتن میرسه من دوست دارم قصه خودمو بشنوم، داستان اینکه چه جوری اومدم تو دل مامانم؛ و خوشحال باشم از اینکه مامان و بابا از داشتنم خوشحالند و مامانم این داستانو اینجور برام تعریف میکنه:

مممممم …. خلاصه یخوده وقت که از عروسی من و بابا گذشت، دیه ما دلمون میخواست یتا نینی داشته باشیم برای همین هم گفتیم خدایا ما یتا نینی مخم(میخواهیم) خدا هم گفت باشه اما باید زیاد زیاد دعا کنید و صبر کنید تا اینکه نوبتتون بشه. خلاصه من و بابا هم گفتم باشه بعدشم زیاد زیاد همش دعا مکردم که زودتر نوبتمون بشه تا خدا یه نی نی ناز خوشکل گوگولی گوگولی بهمون بده. بعد از یه مدت خدا گفت که نوبتمون شده و یه نی نی گذاشت تو دل من. ولی بازم خدا دوست داشت ما بیشتر دعا کنیم برای همینم نماز خوندیم و گفتیم خدایا شکرت که یه نی نی بهمون دادی و هنوز هنوزم دعا مکنم و شکر خدا مکنم که یه نی نی بهمون داد ……

(منم مدام تا اسم نی نی میاد با سماجت میپرسم من؟ من؟ و تا وقتی که مامانم با لبخند تأیید نکنه دست بردار نیستم)

…… و اینطور ادامه میده:

خلاصه، دیه یه نی نی اومده بود تو دل من و همه خیلی خوشحال بودن

-همه ی کیا؟

همه ی ….  من، بابا، مامانی، حاجی، مادر، بابابزرگ، خاله سلاله، خاله فرشته، دایی، عموها، عمه اینا همه ی همه خوشحال بودن

- منم خوشحال بودم؟

….آره فکر کنم خوشحال بودی چون همش از تو دلم قلقلکم مدادی.

…. کم کم نی نی تو دل من بزرگ شد و دل منم بزرگ بزرگ شد یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دلم درد مکنه با مامانی و بابا رفتیم پیش آقای دکتر و گفتم آقای دکتر… دلمون درد مکنه!! دکتر هم گفت نی نی تون میخواد دنیا بیاد این خاطره که دلت درد مکنه برید بیمارستان تا منم بیام. دیه بابا من و مامانی رو سوار ماشین کردن و بردنمون بیمارستان اونجا من رفتم تو یه اتاق و خانم پرستاره بهم کمک کرد تا لباسامو عوض کنم مامانی هم رفتند تو یه اتاق دیه منتظر من بودند. وقتی من لباسمو عوض کردم خوابیدم رو تخت بعدش آقای دکتر هم اومدن. منم خواب رفتم و آقای دکتر دل منو باز کردن و یه نی نی خوشکل تپل ناز خَشُک از تو دل من در آوردن بعدش دوباره دل من رو بستن و دوختن

بخوده وقت که شد من بیدار شدم، وقتی بیدار شدم خانم پرستاره اومد پیش من و من ازش پرسیم که حال بچه م خوبه گفت بله یتا نی نی تپل مپل خوشکل سالم دنیا اومده از تو دلت بعدشم تخت من خو چرخ داشت…  هلش داد و داد و داد و رفتیم تو آسانسور و رفتیم بالا بعدشم دوباره هلم داد و داد و داد و از آسانسور اومدیم بیرون و رفتیم تو اتاقی که مامانی منتظر بودن و انجا خانم پرستاره بهم کمک کرد تا برم رو یکی دیگه تخت بخوابم

بعدش من گفتم پس نی نی من کو؟ خانم پرستاره گفت صبر کن میارنش پیشت. یخوده وقت که شد دیدیم یه صدایی دره میاد …..  یهو در اتاق ما را باز کردن و یتا تخت کوچولو که چرخ داشت آوردن تو اتاق تو این تخت یه نی نی ناز کوچولو خوابیده بود خانم پرستاره نی نی رو برداشت و گذاشتش تو بغل من و گفت بفرمایید اینم نی نی تون یه دختر تپل مپل خوشکل. اقه خوشحال شدیم همه موووووووون.

چند روز بعدش بابا اومدن بیمارستان دنبالمون و همه مون باهم رفتیم خونه بعدش دیه گفتیم نی نی مون یه اسم میخواد که! نمیشه که همش نی نی صداش بزنیم یه اسم قشنگ میخواد برای همینم افکر کردیم و فکر کردیم تا یه اسم خوشکل پیدا کردیم از اون به بعد دیگه اسم نی نی مون رو گذاشتیم ….…. ؟

منم آخر سر میگم سیده ملیکا و منو مامان محکم همدیگه رو بغل میکنیم و بازم مامانم بهم میگه که خیلی دوستم داره و منم بهش میگم خیلی دوستش دارم. و خب بعد از اون دیگه میخوابیم.

اما بعد از بارها تکرار شبانه داستان ِ  بودنم یه سئوال از مامانم پرسیدم

“مامان! خدا چطوری نی نی میذاره تو دل مامانا؟”

نظر (۱) »

کمی پایین‌تر

حتماْ قضیه اونایی رو دارید که واسه هم افه میومدن! همونی که آخرش میگه اینا که چیزی نیست مردم ما بینی‌شون غذا میخورن! بقیه میگن با بینی؟ میگه کمی پایین‌تر!!! (راستشو بخواین کلش یادم نیست)

این شده حکایت این دختر! منتها ایندفعه «کمی پایین‌تر»ش رو یادش رفته!

بعد از ظهری که داشتیم پسته خلال میکردیم هوس کرده که با همون بالا پسته بخوره واسه همینم دوتا  لپه پسته یرداشته و هرکدو رو فرو کرده تو یه سوراخش! یهو دویده پیشم که:

- مامان گیر کرده (با گریه)

من: چی؟

با دست دماغشو نشون میده  و میبینم ه بله فراموش کرده بوده “کمی پایینتر” خلاصه که یکیش رو براحتی در آوردیم و اون یکی رو . . .  بهش میگم میخوای بریم دکتر در بیاره میگه نه (و باز گریه میکنه)

میترسیدم دست کنم بره بالاتر بهش میگم محکم فین کن و بهش نشون دادم که با دهن هوا رو بکشه داخل و با بینی محکم فین کنه اما چون خودشم خیلی ترسیده تا میاد فین کنه بجاش فوت میکنه منم هم داشتم حرص میخوردم هم خنده م گرفته بود تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید تا هوا رو کشید تو دهنشو گرفتم و گفتم حالا محکم فین کن اما بازم با فشار فوت کرد بعدشم گفت بذار خودم دهنمو میگیرم و خوب ایندفعه بهتر فین کرد . . .

خب ما از شر یکیش خلاص شده بودیم و این خیلی خوب بود و برای همین هم به فکرم رسید ازش بعنوان ابزار کمکی استفاده کنم برای همینم این دفعه تا اومد فین بکنه من با انگشتم اون بینی رو که خالی شده بود گرفتم و در نتیجه با فشار زیاد اون یکی دونه هم افتاد بیرون و این در حالی بود که داشت راضی میشد بریم دکتر

حقیقتش خنده م گرفته بود از کارش و از طرف دیگه داشتم حرص میخوردم و جوشش کردم خودش فهمیده بود آخه بعدش که بهش گفتم دیگه از این کارا نکنی و اینا (همون نصیحتهای مادرانه! هرچند منم اگه نمیگفتم فکر نکنم خودشم دیگه به تکرار این داستان فکر بکنه) گفت چرا؟ خاطیری جوش کردی؟

نظر (۲) »