من می پرسم … ۲
مامانم بهم میگه خدا نوره! میگه خدا مثل خورشید میمونه یه دونه هست ولی واسه همه هست همه ی همه؛ همه آدما، همه درختا، همه حیوونا
مامانم میگه خدا همه اینا رو دوست داره و اینا درست کرده که ما خوشحال باشیم مثلا درختا رو درست کرده اونوقت ما میتونیم تو سایه لاونا راه بریم تا گرمامون نشه حتی خورشید رو هم اون درست کرده تا همه جا رو روشن کنه و ما بتونیم خوب ببینیم.
مامانم منو میبره تو سایه و میپرسه خورشید کو؟ میگم پشت دیواره و در جواب “نه” من وقتی میپرسه میبینیش میگه: خدا مثل نور خورشید میمونه همه جا هست حتی وقتی که ما تو سایه هستیم ما خورشید رو نمیتونیم ببینیم ولی چون نورش همه جا رو روشن کرده میدونیم که خورشید تو آسمونه و میگه خداهم همینجوره خدا همه جا هست مثل نور خورشید که الان همه جا هست حتی اگه نتونیم ببینیمش مثل خود خورشید که پشت دیواره، میگه خداهمه رو دوست داره مثل خورشید که نورشو به همه میده تا استفاده کنند و خیلی هم مهربونه چون همه این چیزای خوب حتی خورشید رو اون واسه مون درست کرده بعد هم میگه که خیلی دوستم داره منم میگم دوستش دارم؛ میگه پس فکر کنم همونجور که خدا ما رو دوست داره ما هم اونو دوست داریم! نه؟ میگم آره. میگه پس میخوای ازش تشکر کنیم؟
- آره …..
پس باهم میدوییم زیر سایه درختا و میریم برای نماز خاله سلاله به مامانم گفته “هروقت دلت خواست خدا باهات حرف بزنه قرآن بخون و اگه دلت خواست تو با خدا حرف بزنی نماز بخون” چه حرف قشنگی! ممنون.

