آرشیو ماه دی, ۱۳۸۹

خواهر بزرگتر

خب خیلی وقت بود که دعا میکردم پیش خدا که هرچی زودتر نوبت ما بشه و یه نی‌نی بیاد تو دل مامانن، آخه مامان بهم گفته بود باید صبر کنم و خیلی دعا کنم تا نوبت ما بشه. من خیلی خوشحالم آخه از این به بعد من خواهر بزرگترم.

چند روز پیش مامانم رفته بود بیمارستان و چند روزی اونجا بود آخه همش حالش بد میشد من از مامانم پرسیدم که همه مامانا وقتی نی‌نی میره تو دلشون حالشون بد میشه و استفراغ میکنن؟ مامانم گفت آره بیشتر مامانا اینجوری میشن بعضیاشون کمتر بعضیاشون بیشتر. راست میگه آخه مامان زهرا هم همینجوره اونم یه نی‌نی تو دلش داره.

بدون نظر »