آرشیو دسته تولد
آخرین اخبار از خواهر بزرگ و داداشکوچولو
امروز مامان و داداشکوچولو، از بیمارستان اومدن خونه
عکس اولین دیدار خواهر بزرگ با داداشکوچولوش:
و اینم عکس داداشکوچولو توی تختش تو بیمارستان:
تولدش مبارک، تولدش مبارک!
امروز، دقیقا همین امروز، ساعت ۱۱:۱۵ گلپسر، داداش کوچولوی خواهر بزرگه، به دنیا اومد..
امیدوارم همراه خودش تمام خوبیها و خوشیهای دنیا رو به زندگی زیبای سهنفره مامان و بابا و خواهرش، که حالا دیگه شدن چهار نفر، بیاره.
عزیزم قدمت مبارک.
-خاله فرشته-
چهارمین تولد عید فطر
[شب عید فطر رفتیم بیرون واسه افطار هم اینکه چند روز بود قرار بود بریم بیرون و هم اینکه یه مناسب خاص وجود داشت یه مناسبت ویژه «تولد سیده ملیکا» ادامه مطلب »
من میپرسم … ۴
هرشب و هرشب وقتی میخوام بخوابم، وقتی مامانم میاد کنارم تا با خیال راحت خوابم ببره و وقتی تو تختم باهم دراز کشیدیم و صحبتهامون بعد از نیم ساعت، دیگه تموم میشه وقت قصه گفتن میرسه من دوست دارم قصه خودمو بشنوم، داستان اینکه چه جوری اومدم تو دل مامانم؛ و خوشحال باشم از اینکه مامان و بابا از داشتنم خوشحالند و مامانم این داستانو اینجور برام تعریف میکنه:
مممممم …. خلاصه یخوده وقت که از عروسی من و بابا گذشت، دیه ما دلمون میخواست یتا نینی داشته باشیم برای همین هم گفتیم خدایا ما یتا نینی مخم(میخواهیم) خدا هم گفت باشه اما باید زیاد زیاد دعا کنید و صبر کنید تا اینکه نوبتتون بشه. خلاصه من و بابا هم گفتم باشه بعدشم زیاد زیاد همش دعا مکردم که زودتر نوبتمون بشه تا خدا یه نی نی ناز خوشکل گوگولی گوگولی بهمون بده. بعد از یه مدت خدا گفت که نوبتمون شده و یه نی نی گذاشت تو دل من. ولی بازم خدا دوست داشت ما بیشتر دعا کنیم برای همینم نماز خوندیم و گفتیم خدایا شکرت که یه نی نی بهمون دادی و هنوز هنوزم دعا مکنم و شکر خدا مکنم که یه نی نی بهمون داد ……
(منم مدام تا اسم نی نی میاد با سماجت میپرسم من؟ من؟ و تا وقتی که مامانم با لبخند تأیید نکنه دست بردار نیستم)
…… و اینطور ادامه میده:
خلاصه، دیه یه نی نی اومده بود تو دل من و همه خیلی خوشحال بودن
-همه ی کیا؟
همه ی …. من، بابا، مامانی، حاجی، مادر، بابابزرگ، خاله سلاله، خاله فرشته، دایی، عموها، عمه اینا همه ی همه خوشحال بودن
- منم خوشحال بودم؟
….آره فکر کنم خوشحال بودی چون همش از تو دلم قلقلکم مدادی.
…. کم کم نی نی تو دل من بزرگ شد و دل منم بزرگ بزرگ شد یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دلم درد مکنه با مامانی و بابا رفتیم پیش آقای دکتر و گفتم آقای دکتر… دلمون درد مکنه!! دکتر هم گفت نی نی تون میخواد دنیا بیاد این خاطره که دلت درد مکنه برید بیمارستان تا منم بیام. دیه بابا من و مامانی رو سوار ماشین کردن و بردنمون بیمارستان اونجا من رفتم تو یه اتاق و خانم پرستاره بهم کمک کرد تا لباسامو عوض کنم مامانی هم رفتند تو یه اتاق دیه منتظر من بودند. وقتی من لباسمو عوض کردم خوابیدم رو تخت بعدش آقای دکتر هم اومدن. منم خواب رفتم و آقای دکتر دل منو باز کردن و یه نی نی خوشکل تپل ناز خَشُک از تو دل من در آوردن بعدش دوباره دل من رو بستن و دوختن
بخوده وقت که شد من بیدار شدم، وقتی بیدار شدم خانم پرستاره اومد پیش من و من ازش پرسیم که حال بچه م خوبه گفت بله یتا نی نی تپل مپل خوشکل سالم دنیا اومده از تو دلت بعدشم تخت من خو چرخ داشت… هلش داد و داد و داد و رفتیم تو آسانسور و رفتیم بالا بعدشم دوباره هلم داد و داد و داد و از آسانسور اومدیم بیرون و رفتیم تو اتاقی که مامانی منتظر بودن و انجا خانم پرستاره بهم کمک کرد تا برم رو یکی دیگه تخت بخوابم
بعدش من گفتم پس نی نی من کو؟ خانم پرستاره گفت صبر کن میارنش پیشت. یخوده وقت که شد دیدیم یه صدایی دره میاد ….. یهو در اتاق ما را باز کردن و یتا تخت کوچولو که چرخ داشت آوردن تو اتاق تو این تخت یه نی نی ناز کوچولو خوابیده بود خانم پرستاره نی نی رو برداشت و گذاشتش تو بغل من و گفت بفرمایید اینم نی نی تون یه دختر تپل مپل خوشکل. اقه خوشحال شدیم همه موووووووون.
چند روز بعدش بابا اومدن بیمارستان دنبالمون و همه مون باهم رفتیم خونه بعدش دیه گفتیم نی نی مون یه اسم میخواد که! نمیشه که همش نی نی صداش بزنیم یه اسم قشنگ میخواد برای همینم افکر کردیم و فکر کردیم تا یه اسم خوشکل پیدا کردیم از اون به بعد دیگه اسم نی نی مون رو گذاشتیم ….…. ؟
منم آخر سر میگم سیده ملیکا و منو مامان محکم همدیگه رو بغل میکنیم و بازم مامانم بهم میگه که خیلی دوستم داره و منم بهش میگم خیلی دوستش دارم. و خب بعد از اون دیگه میخوابیم.
اما بعد از بارها تکرار شبانه داستان ِ بودنم یه سئوال از مامانم پرسیدم
“مامان! خدا چطوری نی نی میذاره تو دل مامانا؟”















