چهارمین تولد عید فطر
[شب عید فطر رفتیم بیرون واسه افطار هم اینکه چند روز بود قرار بود بریم بیرون و هم اینکه یه مناسب خاص وجود داشت یه مناسبت ویژه «تولد سیده ملیکا» ادامه مطلب »
[شب عید فطر رفتیم بیرون واسه افطار هم اینکه چند روز بود قرار بود بریم بیرون و هم اینکه یه مناسب خاص وجود داشت یه مناسبت ویژه «تولد سیده ملیکا» ادامه مطلب »
حتماْ قضیه اونایی رو دارید که واسه هم افه میومدن! همونی که آخرش میگه اینا که چیزی نیست مردم ما بینیشون غذا میخورن! بقیه میگن با بینی؟ میگه کمی پایینتر!!! (راستشو بخواین کلش یادم نیست)
این شده حکایت این دختر! منتها ایندفعه «کمی پایینتر»ش رو یادش رفته!
بعد از ظهری که داشتیم پسته خلال میکردیم هوس کرده که با همون بالا پسته بخوره واسه همینم دوتا لپه پسته یرداشته و هرکدو رو فرو کرده تو یه سوراخش! یهو دویده پیشم که:
- مامان گیر کرده (با گریه)
من: چی؟
با دست دماغشو نشون میده و میبینم ه بله فراموش کرده بوده “کمی پایینتر” خلاصه که یکیش رو براحتی در آوردیم و اون یکی رو . . . بهش میگم میخوای بریم دکتر در بیاره میگه نه (و باز گریه میکنه)
میترسیدم دست کنم بره بالاتر بهش میگم محکم فین کن و بهش نشون دادم که با دهن هوا رو بکشه داخل و با بینی محکم فین کنه اما چون خودشم خیلی ترسیده تا میاد فین کنه بجاش فوت میکنه منم هم داشتم حرص میخوردم هم خنده م گرفته بود تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید تا هوا رو کشید تو دهنشو گرفتم و گفتم حالا محکم فین کن اما بازم با فشار فوت کرد بعدشم گفت بذار خودم دهنمو میگیرم و خوب ایندفعه بهتر فین کرد . . .
خب ما از شر یکیش خلاص شده بودیم و این خیلی خوب بود و برای همین هم به فکرم رسید ازش بعنوان ابزار کمکی استفاده کنم برای همینم این دفعه تا اومد فین بکنه من با انگشتم اون بینی رو که خالی شده بود گرفتم و در نتیجه با فشار زیاد اون یکی دونه هم افتاد بیرون و این در حالی بود که داشت راضی میشد بریم دکتر
حقیقتش خنده م گرفته بود از کارش و از طرف دیگه داشتم حرص میخوردم و جوشش کردم خودش فهمیده بود آخه بعدش که بهش گفتم دیگه از این کارا نکنی و اینا (همون نصیحتهای مادرانه! هرچند منم اگه نمیگفتم فکر نکنم خودشم دیگه به تکرار این داستان فکر بکنه) گفت چرا؟ خاطیری جوش کردی؟
پریروز وقتی بابات داشت میرفت سر کار طبق روال همیشه (نمیگم طبق معمول چون نمیخوام معمول باشه نمیخوام عادت باشه میخوام همیشه یادم باشه که این کارو بکنم نه اینکه عادت کنم بهش) پشت سرش رفتم تو حیاط تا ازش خداحافظی کنم و البته تو هم مثل همیشه دنبالمون اومدی. بعد از رفتن بابا من و تو توی حیاط موندیم و مشغول شدیم به علفکنی
و از اونجایی که روز قبلش دوچرخهت رو آورده بودی خونه دلت خواست دوچرخه سواری کنی تو کوچه و خب منم اجازه دادم که بری البته بعد از اینکه نصحتهای مادرانهام رو بهت کردم چند دقیقه بعد برگشتی و گفتی که میخوای بری ساندیس بخری و البته متذکر شدی که با پول خودت میخوای این کارو بکنی و اینکه میخوای با دوچرخه بری خواستم باهات بیام گفتی میخوای تنها بری باز متذکر شدی با دوچرخه و گفتی که فراموش نکردی نصیحتهای مادرانهام رو و من قبول کردم. ایستادم همونجا و فقط نگاهت کردم بزرگ شدنت رو و رفتن و دورشدن رو و البته مالامال از سرخوشی و شعف شدم از برگشتنت با دست پر و لبخند رضایتی که تمام وجودت رو در خودش غرق کرده بود.
آره! دخترم داری بزرگ میشی جان مادر.