۲۳ دی, ۱۳۸۹
· تحت دسته خواهر بزرگتر, دل نوشته, من می پرسم, نینی گلابی
خب خیلی وقت بود که دعا میکردم پیش خدا که هرچی زودتر نوبت ما بشه و یه نینی بیاد تو دل مامانن، آخه مامان بهم گفته بود باید صبر کنم و خیلی دعا کنم تا نوبت ما بشه. من خیلی خوشحالم آخه از این به بعد من خواهر بزرگترم.
چند روز پیش مامانم رفته بود بیمارستان و چند روزی اونجا بود آخه همش حالش بد میشد من از مامانم پرسیدم که همه مامانا وقتی نینی میره تو دلشون حالشون بد میشه و استفراغ میکنن؟ مامانم گفت آره بیشتر مامانا اینجوری میشن بعضیاشون کمتر بعضیاشون بیشتر. راست میگه آخه مامان زهرا هم همینجوره اونم یه نینی تو دلش داره.
۲۹ شهریور, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, من می پرسم, نینی گلابی
وقتی این سئوالو از مامانم کردم مامانم با تعجب گفت چی؟ سئوالمو دوباره پرسیدم: “مامان! خدا چطوری نینی میذاره تو در مامانا؟”
بعد مامانم بهم گفت که واسه اینکه نینی باشه حتما لازمه که یه مامان باشه و یه بابا و اگه یکی از این دوتا نباشن نینی هم نیست مامانم میگه یه دونه های خیلی کوچولوی کوچولو تو دل مامانا هست که وقتی هم یه مامان باشه و هم یه بابا (و بازم تأکید میکنه که باید حتماً هر دوتا شون باشن) که همدیگه رو دوست داشته باشن اونوقت بخاطر اینکه اونا همدیگه رو دوست دارن خدای مهربون کمی از نور خودشو میده به اون دونه کوچولو واسه همینه که اون دونه کوچولو کم کم بزرگ میشه و نینی میشه.
آره یادمه مثل همون دونه لوبیاهایی که با مامانم گذاشتیم تو آب اون روز مامان بهم گفت اون دونه های لوبیا واسه اینکه بزرگ بشن هم آب میخوان هم نور خورشید هردوتاشو باهم حتماً مثل همونه!
مامانم میگه اگه یکیشون نباشه مثلا اگه مامان نباشه که بابا رو دوست داشته باشه و بابا هم اونو دوست داشته باشه یا بابا نباشه که مامان رو دوست داشته باشه و مامانم اونو دوست داشته باشه اونوقت هیچ نینیی در کار نیست. مامانم میگه اینقدر خدا مهربونه که دوست نداره آدما تنها باشن دوست داره باهم باشن دوست داره باهم مهربون باشن و دوست داره که اونا هم باهم دوست باشن واسه همینه که اگه یه دختر یا یه پسر تنها باشه هیچوقت نینی نداره.
۲۳ شهریور, ۱۳۸۹
· تحت دسته تولد, دل نوشته, دوستانه, من می پرسم, نینی گلابی
هرشب و هرشب وقتی میخوام بخوابم، وقتی مامانم میاد کنارم تا با خیال راحت خوابم ببره و وقتی تو تختم باهم دراز کشیدیم و صحبتهامون بعد از نیم ساعت، دیگه تموم میشه وقت قصه گفتن میرسه من دوست دارم قصه خودمو بشنوم، داستان اینکه چه جوری اومدم تو دل مامانم؛ و خوشحال باشم از اینکه مامان و بابا از داشتنم خوشحالند و مامانم این داستانو اینجور برام تعریف میکنه:
مممممم …. خلاصه یخوده وقت که از عروسی من و بابا گذشت، دیه ما دلمون میخواست یتا نینی داشته باشیم برای همین هم گفتیم خدایا ما یتا نینی مخم(میخواهیم) خدا هم گفت باشه اما باید زیاد زیاد دعا کنید و صبر کنید تا اینکه نوبتتون بشه. خلاصه من و بابا هم گفتم باشه بعدشم زیاد زیاد همش دعا مکردم که زودتر نوبتمون بشه تا خدا یه نی نی ناز خوشکل گوگولی گوگولی بهمون بده. بعد از یه مدت خدا گفت که نوبتمون شده و یه نی نی گذاشت تو دل من. ولی بازم خدا دوست داشت ما بیشتر دعا کنیم برای همینم نماز خوندیم و گفتیم خدایا شکرت که یه نی نی بهمون دادی و هنوز هنوزم دعا مکنم و شکر خدا مکنم که یه نی نی بهمون داد ……
(منم مدام تا اسم نی نی میاد با سماجت میپرسم من؟ من؟ و تا وقتی که مامانم با لبخند تأیید نکنه دست بردار نیستم)
…… و اینطور ادامه میده:
خلاصه، دیه یه نی نی اومده بود تو دل من و همه خیلی خوشحال بودن
-همه ی کیا؟
همه ی …. من، بابا، مامانی، حاجی، مادر، بابابزرگ، خاله سلاله، خاله فرشته، دایی، عموها، عمه اینا همه ی همه خوشحال بودن
- منم خوشحال بودم؟
….آره فکر کنم خوشحال بودی چون همش از تو دلم قلقلکم مدادی.
…. کم کم نی نی تو دل من بزرگ شد و دل منم بزرگ بزرگ شد یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دلم درد مکنه با مامانی و بابا رفتیم پیش آقای دکتر و گفتم آقای دکتر… دلمون درد مکنه!! دکتر هم گفت نی نی تون میخواد دنیا بیاد این خاطره که دلت درد مکنه برید بیمارستان تا منم بیام. دیه بابا من و مامانی رو سوار ماشین کردن و بردنمون بیمارستان اونجا من رفتم تو یه اتاق و خانم پرستاره بهم کمک کرد تا لباسامو عوض کنم مامانی هم رفتند تو یه اتاق دیه منتظر من بودند. وقتی من لباسمو عوض کردم خوابیدم رو تخت بعدش آقای دکتر هم اومدن. منم خواب رفتم و آقای دکتر دل منو باز کردن و یه نی نی خوشکل تپل ناز خَشُک از تو دل من در آوردن بعدش دوباره دل من رو بستن و دوختن
بخوده وقت که شد من بیدار شدم، وقتی بیدار شدم خانم پرستاره اومد پیش من و من ازش پرسیم که حال بچه م خوبه گفت بله یتا نی نی تپل مپل خوشکل سالم دنیا اومده از تو دلت بعدشم تخت من خو چرخ داشت… هلش داد و داد و داد و رفتیم تو آسانسور و رفتیم بالا بعدشم دوباره هلم داد و داد و داد و از آسانسور اومدیم بیرون و رفتیم تو اتاقی که مامانی منتظر بودن و انجا خانم پرستاره بهم کمک کرد تا برم رو یکی دیگه تخت بخوابم
بعدش من گفتم پس نی نی من کو؟ خانم پرستاره گفت صبر کن میارنش پیشت. یخوده وقت که شد دیدیم یه صدایی دره میاد ….. یهو در اتاق ما را باز کردن و یتا تخت کوچولو که چرخ داشت آوردن تو اتاق تو این تخت یه نی نی ناز کوچولو خوابیده بود خانم پرستاره نی نی رو برداشت و گذاشتش تو بغل من و گفت بفرمایید اینم نی نی تون یه دختر تپل مپل خوشکل. اقه خوشحال شدیم همه موووووووون.
چند روز بعدش بابا اومدن بیمارستان دنبالمون و همه مون باهم رفتیم خونه بعدش دیه گفتیم نی نی مون یه اسم میخواد که! نمیشه که همش نی نی صداش بزنیم یه اسم قشنگ میخواد برای همینم افکر کردیم و فکر کردیم تا یه اسم خوشکل پیدا کردیم از اون به بعد دیگه اسم نی نی مون رو گذاشتیم ….…. ؟
منم آخر سر میگم سیده ملیکا و منو مامان محکم همدیگه رو بغل میکنیم و بازم مامانم بهم میگه که خیلی دوستم داره و منم بهش میگم خیلی دوستش دارم. و خب بعد از اون دیگه میخوابیم.
اما بعد از بارها تکرار شبانه داستان ِ بودنم یه سئوال از مامانم پرسیدم
“مامان! خدا چطوری نی نی میذاره تو دل مامانا؟”
۱۵ شهریور, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, دوستانه, من می پرسم, نینی گلابی
- مامان من دلم واسه (خانم-آقاجان) تنگ شده.
- مامان من (خانم-آقاجان) رو خیلی دوست دارم.
- مامان (آقاجان-خانم) کی میان پیش من؟
- مامان …
- مامان …
- مامان …
اینا چیزاییه که بعد از اینکه آقاجان و خانم رفتن پیش خدا من زیاد به مامانم میگم آخه خیلی دوستشون داشتم و دل کوچیکم واسه شون تنگ شده اما مامانم میگه اونا رفتن پیش خدا میگه یادته که مریض بودن؟ حالا چون خدا دوستشون داره اونا رو برده پیش خودش تا دیگه مریض نباشن تا خوشحال باشن
مامانم میگه همه آدما تو بدنشون از نور خدا دارن که آدم بزرگا بهش میگن روح!
مامانم میگه خود خدا چون ماها رو دوست داره به هر کسی یه کمی از نور خودشو میده اون میگه هرکسی اگه تو بدنش نور خدا باشه زنده ست! میتونه راه بره، حرف بزنه، بازی کنه، چیزی بخوره و بزرگ میشه. اون میگه غیر از آدما چیزای دیگه هم کمی از نور خدا رو دارن حتی درختها هم کمی از نور خدا دارن حتماً واسه همینه که اونا هم بزرگ میشن و برگای زیاد دارن و میوه میدن.
مامانم میگه وقتی دیگه بدن آدما به درد نخوره خدا نور خودشو که به آدم داده بوده میبره پیش خودش تا خوشحال باشه مثل وقتی که من و اون و بابا پیش هم هیستیم و خوشحالیم؛ میبره پیش خودش تا دیگه مریض و ناراحت نباشه و بعدش هم چون اون بدنه دیگه نور خدا نداره میگن مرده و زیر خاک قایمش میکنن تا بوی بد نگیره. مامانم میگه اگه واسه شون دعا بخونم یا باهاشون حرف بزنم اونا صدای منو میشنون حتی میتونن منو ببینن اما من نمیتونم اونا رو ببینم مثل خدا که همیشه حرفامو میشنوه و همه جا منو میبینه چون اونام نور خدا شدن و رفتن پیش خدا. منم خوشحال میشم که خانم و آقاجان پیش خدا خوشحالن و دیگه مریض نیستن آخه میدونم خدا خیلی مهربونه و همیشه مواظبشون میمونه.
۲ شهریور, ۱۳۸۹
· تحت دسته دل نوشته, دوستانه, من می پرسم, نینی گلابی
مامانم بهم میگه خدا نوره! میگه خدا مثل خورشید میمونه یه دونه هست ولی واسه همه هست همه ی همه؛ همه آدما، همه درختا، همه حیوونا
مامانم میگه خدا همه اینا رو دوست داره و اینا درست کرده که ما خوشحال باشیم مثلا درختا رو درست کرده اونوقت ما میتونیم تو سایه لاونا راه بریم تا گرمامون نشه حتی خورشید رو هم اون درست کرده تا همه جا رو روشن کنه و ما بتونیم خوب ببینیم.
مامانم منو میبره تو سایه و میپرسه خورشید کو؟ میگم پشت دیواره و در جواب “نه” من وقتی میپرسه میبینیش میگه: خدا مثل نور خورشید میمونه همه جا هست حتی وقتی که ما تو سایه هستیم ما خورشید رو نمیتونیم ببینیم ولی چون نورش همه جا رو روشن کرده میدونیم که خورشید تو آسمونه و میگه خداهم همینجوره خدا همه جا هست مثل نور خورشید که الان همه جا هست حتی اگه نتونیم ببینیمش مثل خود خورشید که پشت دیواره، میگه خداهمه رو دوست داره مثل خورشید که نورشو به همه میده تا استفاده کنند و خیلی هم مهربونه چون همه این چیزای خوب حتی خورشید رو اون واسه مون درست کرده بعد هم میگه که خیلی دوستم داره منم میگم دوستش دارم؛ میگه پس فکر کنم همونجور که خدا ما رو دوست داره ما هم اونو دوست داریم! نه؟ میگم آره. میگه پس میخوای ازش تشکر کنیم؟
- آره …..
پس باهم میدوییم زیر سایه درختا و میریم برای نماز خاله سلاله به مامانم گفته “هروقت دلت خواست خدا باهات حرف بزنه قرآن بخون و اگه دلت خواست تو با خدا حرف بزنی نماز بخون” چه حرف قشنگی! ممنون.