اکنون من …
حالادیگه یه مغز بادوم داریم …
… و یه چغاله بادوم.
——————————————————–
تغییر کاربری از خانهسازی به ….
مامان نمفهی چیچی مگم؟ حالا دیه بزرگ شدی، ننه شدی؛ حالا دیه مامان دو تا بچهیی، فهمیدی؟ ننهههه …
خب چی بگم! خواهر بزرگتر آبله مرغون گرفته، یه هفتهست! نه بیشتره بذار ببینم مممممم آره از دو شنبه هفته پیش که اتفاقی نرفت مهد و بر حسب اتفاق روز اول آبله مرغونش بود. صبح یکی دو تا دونه روی بدنش دیدم که تا شب بیشتر شد و البته روزهای بعد دونههای بیشتری بیرون ریخت. الان اگه درست حساب کنم ده روزه و دیگه دونههاش خشک شده و داره میریزه. انشاءالله از شنبه دوباره میره مهد البته تو این ده روز چند بار از مهد کودک زنگ زدن احوالشو پرسیدن
.
و خب البته اگر جویای حال ما باشید خوبیم آخه من خودم وقتی کلاس پنجم بودم یه آبله مرغون اساسی گرفتیم جمیعاْ تو کلاس نفر چهارم بودم که آبله مرغون گرفتم و روزی که رفتم مدرسه فقط هفت نفر سر کلاس بودیم. والا.
خب خیلی وقت بود که دعا میکردم پیش خدا که هرچی زودتر نوبت ما بشه و یه نینی بیاد تو دل مامانن، آخه مامان بهم گفته بود باید صبر کنم و خیلی دعا کنم تا نوبت ما بشه. من خیلی خوشحالم آخه از این به بعد من خواهر بزرگترم.
چند روز پیش مامانم رفته بود بیمارستان و چند روزی اونجا بود آخه همش حالش بد میشد من از مامانم پرسیدم که همه مامانا وقتی نینی میره تو دلشون حالشون بد میشه و استفراغ میکنن؟ مامانم گفت آره بیشتر مامانا اینجوری میشن بعضیاشون کمتر بعضیاشون بیشتر. راست میگه آخه مامان زهرا هم همینجوره اونم یه نینی تو دلش داره.